Didgaheno.ir | Fa | En | Login        
قسمت بیست و ششم- بدرود آذربایجان ، بدرود اردبیل


18 آبان 1393



 بدرود آذربایجان ، بدرود اردبیل  


قسمت بیست و ششم


همکاران در حال آماده‌سازی مقدمات مراسم تودیع و معارفه بودند که به رسم ادب و برای خداحافظی به حضور نماینده ولی‌فقیه و امام جمعه اردبیل رسیدم. یکی از ویژگی‌های بارز ایشان پرهیز از دخالت در امورات دستگاه‌های اداری بشمار می رفت. از طرفی من هم معمولاً مزاحم وقت ایشان نمی‌شدم مگر این که ضرورتی پیش مي آمد. البته چندباری همراه تعدادی از مدیران دستگاه‌های دولتی برای بازدید از طرح‌های صنعتی در معیت‌ ایشان قرار گرفتم و می خواهم خاطره‌ای از این همراهی را نقل کنم:
یک بار راهی بازدید از یک طرح صنعتی بزرگ که بانک ملی در آن مشارکت داشت شدیم. طرح اجرایی که‌ روزهاي آخر عملیات اجرائی‌اش را سپری می‌کرد. حین بازدید، مالک کارخانه اطلاعات پروژه را خدمت ایشان و حاضرین توضیح می‌داد.  امام جمعه با پایان یافتن سخنان مالک کارخانه رو به ایشان گفتند"... می‌خواهم با شما معامله‌ای بکنم! حاضر هستید با من معامله بکنید؟" همه از شنیدن آن جمله و آن پرسش متعجب شدیم. ایشان ادامه دادند "... می‌خواهم ثواب همه نمازهائی که تاکنون خوانده‌ام و ثواب تمام عبادت‌هائی که تا حال انجام داده‌ام را یکجا تقدیم شما کنم و در برابر، بخشی از ثواب آن چه را که این جا انجام داده‌اید را به من بدهید. آیا با این معامله موافق هستید؟ " و افزودند"...شما نگرانی‌ مردمان بیکار را برطرف می‌کنید، دلشوره های آنانی که شغل و معیشتی ندارند را برطرف می‌کنید. شما آن‌ها را بی‌نیاز می‌کنید و بدانید ثواب این کار شما حد و حصری ندارد، خوشا به حالتان. "
آن سخنان در گذر ایام هرگز از خاطرم پاک نشدند و در برخی از جلساتی که با سرمایه‌گذاران و کارآفرینان داشته‌ام، آن را به نقل از امام جمعه تکرار کرده‌ام. بارها و بارها.
حجت‌الاسلام والمسلمین جناب آقای عاملی شخصیت بسیار دوست‌داشتنی و والائی دارند. ایشان جز تحصیلات حوزوی، تحصیلات آکادمیک و دانشگاهی را هم سپری کرده اند. انسانی دانشمند و خوش‌بیان هستند. بین جوانان منطقه از محبوبیت بالائی برخوردار هستند. انسانی هستند بسیار مردمدار.


                                             

ما هردو دانش‌آموخته مدرسه جعفری اسلامی هستیم با این تفاوت که ایشان چهار پنج سالی زودتر از من فارغ‌التحصیل شدند. وصف مختصری از مدرسه جعفری اسلامی را در " خودنوشت و بیوگرافی " خود آورده‌ام. آورده‌ام که قصه ای دیگری دارد.
به حضور حجت‌الاسلام والمسلمین جناب آقای عاملی که رسیدم به گرمی استقبال کردند و مرا کنار خود نشاندند. ایشان پس از احوالپرسی بی مقدمه رو به من گفتند " ... من با شما قهرم!" از شنیدن آن جمله براستی جا خوردم. جا خوردم و تعجب کردم.
در آن لحظه  هزاران مطلب به ذهنم خطور کرد. با خود گفتم کدام کارم مورد رنجش ایشان شده ؟ پرسیدم "... حاج آقا چرا؟مگر اتفاقي افتاده؟" سؤال کردند " ... چرا می‌خواهید این استان را ترک کنید؟ " بلافاصله متوجه شدم علت ناراحتی‌اش از چیست. ایشان ادامه دادند "... وقتی استاندار خبر انتقال شما را به من داد از ایشان درخواست کردم اجازه ندهند شما  این استان را ترک کنید. اما ظاهراً موفق به این کار نشده‌اند".
گفتم "... حاج آقا اولاً من از لطف تان تشکر می‌کنم. ثانیا از خواسته شما مطلع نبودم و کسی هم به من نگفته بود. بی تردید اگر باخبر بودم تلاش می‌کردم تا موجب رنجش شما فراهم نشود. در کنار همه اینها حاج آقا، ما خدمتگزار مردم و کشور هستیم. این استان یا آن استان هم تفاوتی ندارد. " فرمودند" ...این درست ولی آقای استاندار و همکاران شان چند ماهی این جا مستقر شده‌اند و به شما سخت نیاز داشتند. حداقل باید یک مدتی می‌ماندید. می‌ماندید و به ایشان کمک می‌کردید".
سکوت کردم. سکوت کردم و حرفی نزدم. نزدم چون کار از کار گذشته بود و همه چیز تمام شده بود. دوباره همه آن‌ ماجراها و کشمکش‌ها در یک لحظه از ذهنم گذشت. در پایان از محبت، بزرگواری و حمایت‌های ایشان نسبت به خود، همکاران و بانک ملی تشکر و قدردانی نمودم و درخواست کردم مرا با توصیه های شان راهنمایی کنند.
ایشان با بزرگواری و در کنار دعائی که برای موفقیتم نمودند، توصیه‌های معنوی خاصی به این حقیر کرده و در پایان فرمودند"... اگر در شهر رشت به دیدن آیت‌اله قربانی نماینده ولی فقیه و امام جمعه رشت رسیدید سلام مرا به ایشان برسانید. پاسخ دادم " حتماً ".
پس از تشریف آوردن آقای صدقی عضو هیأت مدیره و بنا به خواست ایشان ابتدا با استاندار ملاقات کرديم تا جانشینم را به ایشان معرفی کند. فرصتی پیش آمده بود تا با استاندار خداحافظی کنم. جلسه چهارنفره ای برگزار شد و آقای صدقی پس از احوالپرسی و گپ و گفت، جانشینم را به ایشان معرفی کردند. من هنوز مطلبی نگفته بودم و منتظر فرصتی بودم تا با ایشان خداحافظی کنم. چهره اخم آلود ایشان جلب نظر می کرد. استاندار بی مقدمه صورتش را به طرف من گرداند و گفت " ...خیلی از شما دلخورم. دلخورم و ناراحت. چرا موافقت کردی از این جا بروی؟ " راستش انتظار این سخن و برخورد را در حضور آقای صدقی از ایشان نداشتم. نداشتم و بهتر دانستم در حضور آقای صدقی چیزی بر زبان نیاورم. هرچند که آقاي صدقي با تعجب به من و استاندار خیره شده بودند.
پس از خداحافظي و در پایان جلسه آقای صدقی به من گفتند" ... شنیده بودم ایشان از رفتن شما دلخور هستند ولی تصور نمی کردم تا این حد به شما تعلق خاطر داشته باشند".
البته بعد از مدتی، دوباره بین من و استاندار الفتی برقرار شد. برقرار شد و دوستی ما در زمانی که ایشان وزیر شدند، بیشتر هم شد. ایشان لطف خاصی نسبت به من داشتند.
به اتفاق آقای صدقی به اداره برگشتیم تا در مراسم تودیع و معارفه شرکت کنیم. جایی که خبر دادند مهمانان در انتظار بسر می برند. از یکی دو روز قبل به طور اتفاقی باخبر شده بودم همکاران می‌خواهند محبت و قدردانی شان را نسبت به این همکار، برادر و خدمتگزارشان نثار کنند. شنیده بودم در تدارک تهیه هدایائی به رسم آداب و یادبود بسر می برند. بلافاصله از یکی دوتن از همکاران درخواست کردم به اطلاع همکاران برسانند از این امر خودداری کنند. خودداری کنند و از طرف من برای همه الطاف شان تشکر نمایند.
مراسم شروع شده بود که باخبر شدم برغم خواسته من، همکاران هدایائی تهیه کرده اند. بنابراین گفتم " ... به هیچ وجه این کار را نکنند. این موضوع را حتی در مراسم اعلام نکنید. بعد از مراسم ضمن ابلاغ تشکر و در صورت امکان همه آن هدایا را به خودشان برگردانید. برگردانید و اگر امکانش مقدور نبود، همه آن چه راکه محبت کرده و تهیه نموده اند از طرف همکاران و با نام خود شان تقدیم مؤسسه خیریه رفاه کودک کنند. همان نهادی  که سرپرستی صدها بچه یتیم را بر عهده ‌دارد. " بعدها شنیدم دوستان به همین توصیه‌ام عمل نموده و راه حل دوم را برگزیده‌اند.



جلسه شروع شد. فضای مراسم سنگین بود. چهره همکاران و حضار نمایانگر اندوه شان بود. اندوهی که از محبت و صداقت شان سرچشمه می گرفت. اعتراف می کنم فضای جلسه مرا تحت تأثیر قرار داد. پشت تریبون سخنان کوتاهی داشتم. داشتم و گفتم: " من از ارائه گزارش عملکرد که معمول جلسات تودیع هست پرهیز می‌کنم. پرهیز می‌کنم و تمایلی به این کار ندارم. اگر کاری هم در استان صورت گرفته، با زحمات همه همکاران بوده است. " و گفتم: " فقط در این فرصت آخر می‌خواهم از همه همکاران، مسئولین محلی و مشتریان که همیشه یار و یاورم بودند تشکر کنم و همه شان را به خدای بزرگ می‌سپارم". سپس یکی دوبیت شعر از مرحوم عمران صلاحی که طنز آمیز بود و به جدائی اشاره می کرد برای حاضرین قرائت نمودم و به سخنانم پایان دادم.
                          

         
  روساي اداره امورشعب اردبيل(قبل و بعد از اينجانب)

ترک استان و شهر و دیاری که عمری با دوستان، آشنایان، همکاران و مردمان آنجا زندگی کرده‌ای کار راحتی نیست. در خوشی و ناخوشی‌ها، در غم و شادی‌ها و در تلخی‌ها و شیرینی‌ها همواره در کنار هم بودیم. فراموش کردن خاطرات آن دوران هرگز آسان نبوده و نخواهد بود.
با این وصف باید شرایط جدید را می‌پذیرفتم. می‌پذیرفتم و پا به دوران دیگری از زندگی ‌حرفه ای ام می‌گذاشتم. قدم به دورانی که تازه شروع شده بود.


قسمت بیست و پنجم
قسمت بیست و هفتم






  ارسال نظر

ايميل :     
وب سايت :  
نام و نام خانوادگی :  
نظر :
 


 
نظرات ارسالی
مجيد آقا ، از حسن نظرتان سپاسگزارم .
حسين زاده     وب سایت:

سلام خیلی ممنون از اینکه با صداقت و خیلی شفاف و روشن تجربیات خودتون رو در اختیار عموم قرار می دید اطمینان دارم که مورد استفاده خیلیها قرار میگیره . داشتم قسمت نظرات ارسالی رو هم می خوندم اینکه به تمامی نظرات ارسالی احترام قائل هستید و آنها را برای نمایش تایید می کنید و با حوصله و آرامش پاسخ میدید خودش آموزنده است ( البته تو سریال ستایش این موارد رو آموزش نمیدن . .. )
مجید     وب سایت:

راستش را بخواهید ، جمعبندی و احساسم بر این بود ماندنم برای سازمان ، استان و خودم مفید نخواهد بود .
حسین زاده     وب سایت:

با عرض سلام فكر كنم هر كس ديگه اي بود و اين همه حمايت رو مي ديد عطاي رفتن رو به لقايش مي بخشيد واقعا كه خوب رو تصميمتون محكم ايستادين
    وب سایت: bmikarmand.persianblog.ir

جناب ابوئی عزیز ، هم چنان که قبلا عرض کرده ام این بخش از سری خاطرات به چالش های پیش روی مدیران میانی می پردازد که ممکن است با آن ها مواجه شوند و همین طور به بخش هائی از تاریخ بانک ملی که ما کارکنان نقش هائی هر چند اندک در آن داشته ایم . از توجه ویژه تان تشکر می کنم .
حسین زاده     وب سایت:

سلام حاج آقا شبیه فیلم ستایش دارد میشود قسمتهای قبلی آبش کمتر بود و کاربردی تر.
حسن ابوئی مهریزی     وب سایت:





© Copyright 2011. All right reserved. تمامی حقوق متعلق به این سایت برای محمد رضا حسین زاده محفوظ می باشد.