مددکاری از همکاران
قسمت هیجدهم
انسان ها همه جا و در همه برهه ها با دشواری و چالش هایی روبرو هستند . در مدرسه ، در دانشگاه ، در محل کار، در خانه . همه جا . دشواری هایی عمومی و دشواری هایی خصوصی . دشواری هایی که گاهی ابراز می شوند و گاهی در دل ها باقی مانده و دفن می شوند . انسان ها معمولا در تنهائی با مشکلات شان دست و پنجه نرم کرده و درد می کشند .
اما ما انسان هستیم ، ما اجتماعی زندگی می کنیم . ما باید در غم و اندوه آسیب دیدگان و زخم خوردگان شریک شویم . به مثاب شعر سعدی:
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگرعضوها را نماند قرار
چگونه می توان برابر درد و اندوه و مشکلات دیگران بی تفاوت ماند؟ چگونه می توان چشم ها را بست و به راه خود ادامه داد؟
براساس چنین آموزه هایی همواره در قبال همکاران و دردها و رنج ها و مشکلات شان احساس مسئولیت کرده ام . همیشه و همه جا به مسئولین دفاترم سپرده ام اگر کسی برای طرح مشکلش درخواست دیدار با مرا کرد در اولین فرصت این امر را مهیا سازند تا به صورت ملموس تری از مسائل شان آگاه شوم . مسئولیتم در هیئت مدیره امکان رویارویی مستقیم با دشواری های همکاران در سراسر کشور را مقدور نمی سازد، ولی خوشبختانه توانسته ام با بهره گیری از شبکه های مجازی با همکاران ارتباط خوب و صمیمی برقرار کنم . آنها می توانند مسائل شان را به آسانی مطرح کنند و پاسخ ما را هم دریافت کنند .
يكي از تصميمات بجا و خوب مديران قبلي بانك ، ايجاد ساختار مددكاري در سازمان بانك بوده است . از اين مزيت استفاده كرده و در هر دو اداره امور شعب استان های اردبیل و گیلان از همکاران مددکار خواسته بودم از جانب من به شعب بروند و پای سخنان و درد دل های همکاران بنشینند . می دانستم آنان با همکاران مددکار احساس راحتی بیشتری می کنند و حرف ها و مشکلاتشان را به آسانی با آنان در میان می گذارند.
به همکاران مددکار گفته بودم " براساس شغل و حرفه تان امانت دار باشید . امانت دار و حافظ اسرار همکاران . ضرورتی ندارد سخنان و درد دل های شان را به من منتقل کنید ، مگر این که نیازی به ورود من برای حل آن باشد که در این صورت بی تردید موضوع را به من انتقال دهید".

همكاران مددكار ما يعني هم آقای موحد در اردبیل و هم آقای ولی زاده در گیلان انسان های مسئولیت شناسی بودند. کارشان را به درستی انجام می دادند . انجام می دادند و در صورت ضرورت گزارش شان را محرمانه به اطلاعم می رساندند . به اطلاعم می رساندند تا دستورات و پیگیری های لازم را انجام دهم . خواسته بودم آنان در بازدیدهای شهرستانی مرا همراهی کنند . همراهی کنند تا اگر همکاری در شهرستان ، مشکل یا بیماری داشته باشد به دیدار و عیادتش برویم . برویم تا در صورت امکان مشکل و گرفتارى اش را حل کنیم .
ماه رمضان هم فرصت مناسبی بود برای این نوع کارها . تا بعد از افطار به دیدار همکاران آسیب دیده و مشکل دار برویم . به همین دلیل دوستان از قبل اینگونه همکاران را شناسائی می کردند. شناسائی می کردند تا با برنامه ریزی و تهیه هدایای ناقابلی ، بعد از افطار به خدمتشان برسیم .
هربار که درد و رنجشان را مشاهده می کردم ، با وجود مشغله های زیاد ، روزهای متمادی نمی توانستم از حال و هوای درد و رنج آن همکاران، خودم را رها کنم . با این حال ، علیرغم گذشت مدت طولانی ، هنوز نتوانسته ام از زیر بار اندوه دوتن از همکاران رنج دیده ، خودم را خلاص کنم . یکی از آن ها را در اردبیل مشاهده کردم ، آن دیگری را در گیلان .
بنا به پیشنهاد آقای موحد ، بعد از افطار به دیدار یکی از همکاران انتظامات اردبیل ، به خانه شان رفتیم . از قبل به اطلاعشان رسانده بودند که قرار است به دیدنشان برویم . زنگ در زده شد . خودش در را به رویمان باز گشود . خانه ای معمولی و ساده . همکارمان را به درستی می شناختم . انسانی مأخوذ به حیا و خجالتی ، ساکت و بی حاشیه بود . می دیدم همیشه با خود است . با خود و ساکت .
تعارف کرد . به اتفاق همکاران داخل شدیم . داخل شدیم و در اتاق پذیرایی نشستیم . در گوشه ای از اتاق سه دختربچه قد و نیم قد در کنار هم نشسته بودند . به ترتیب . تا ما را دیدند سرشان را پایین انداختند . در وسط اتاق پسربچه 4، 5 ساله ای را دیدم که به پشت دراز کشیده . دراز کشیده و با مشاهده حالت جسمی اش پی بردم معلول جسمی است . بچه تا ما را دید شروع به تقلا کرد . کشان کشان خودش را به ما رساند . جلو رفته بغلش کردم. بغلش کردم و بوسه ای بر گونه هایش زدم در کنارم نشاندم ، دستی به سر و رویش کشیدم . پسربچه معصوم ، خیلی زود با من انس گرفت . واقعاً دلم خون شده بود . از پدر علت معلولیت بچه را پرسیدم . پاسخ داد: " پس از سه دختر ، خدا پسری به ما هدیه داد . چند ماه از تولدش گذشته بود . گذشته بود و من شب ، شیفت شبم بود . نصفه های شب بود که همسرم چندبار تماس گرفت . تماس گرفت و گفت بچه مریض شده و تب دارد . می گفت: " هربار پاسخ دادم من سر پست هستم و نمی توانم بیایم . تا صبح تحمل کن . تحمل کن و به محض اینکه پست نگهبانی را تحویل دادم سریع خودم را می رسانم تا به دکتر ببریم . " می گفت: " بچه تا صبح از شدت تب چندبار تشنج می کند . تشنج می کند و از حال می رود . صبح پس از عزیمت به خانه ، فوری بچه را به دکتر رساندم . دکترها آزمایش گرفتند و معاینه کردند. معاینه کردند و گفتند کار از کار گذشته . دیگر نمی شود کاری کرد . باید زودتر می آوری! به همین دلیل پسرم به این روز افتاده . می گفت: " از شدت غم و غصه این بچه ، تمام موهای سر مادرش در مدت یک هفته سفید شدند . سفیدِ سفید . از آن به بعد روز به روز مشکلات ما زیادتر شده . اوایل همسرم می توانست او را جابجا کند یا به حمام ببرد . خلاصه ، روزگار ما بسیار سخت شده است. "

خیلی سعی کردم در برابر آن ها جلوی اشکم را بگیرم . تازه باید دلداریشان هم می دادم . مگر جز دلداری چه کاری از دستمان بر می آمد؟ و اینکه از خدا بخواهیم به آن ها صبر و تحمل بدهد.
دیگری را در گیلان شاهد بودم . در انزلی . آقای ولی زاده پیشنهاد دادند تا به دیدار همکاری در انزلی برویم. مطابق معمول ، بعد از افطار رهسپار انزلی شدیم . به گمانم ، این همکارمان که به دیدارش می رفتیم رییس یکی از شعب شهر انزلی بود ، همسرش هم همکارمان بود . تعارف کردند رفتیم داخل منزلشان . در وسط حال ، پسربچه ای 7، 8 ساله ای را دیدم که به پشت دراز کشیده . در بستر . مثل یک تخته سنگ و بی هیچ حرکتی . تنها پلک هایش تکان می خوردند و دیگر هیچ. از همکارمان پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ چرا فرزندتان به این حال و روز افتاده است؟
در پاسخ گفتند: " گلو و حنجره پسرم ورم کرده بود . بردیم دکتر و ایشان گفتند از التهاب لوزه اش است . اگر جراحی بشود بهتر است . تصمیم گرفتیم جراحی شود هرچند ضرورتی به این امر نبود. در حین عمل جراحی ، دکتر اشتباه هولناکی مرتکب می شود. مرتکب می شود و نتیجه اش این شده که می بینید. " گفت: " از دکتر شکایت کردیم . شکایت کردیم اما چه سود، آیا سلامتی پسرم برخواهد گشت؟ هرگز! "
به عكس پسرش روي ميز اشاره كرد كه با توپ فوتبال انداخته بود . می گفت: " یک روز قبل از جراحی ، در همین حیاط خانه مان با پسرم فوتبال بازی می کردیم . فوتبال بازی می کردیم و تفریح . فوتبال را دوست داشت ، ولی اکنون تنها خاطره اش برایمان مانده است . "
همسرش با گریه گفت: " پسرم در جلوی چشم مان هر روز آب می شود و کاری از دستمان بر نمی آید که برایش انجام دهیم . " صحنه غم انگیزی بود. غم انگیز و دردآور. فقط توانستیم دلداری شان بدهیم . دلداری و طلب شفا از خداوند مهربان.
همچنان که در سطور بالا اشاره کردم ، پس از گذشت سال ها هنوز نتوانسته ام از زیر بار غم و اندوه آن همکارمان رها شوم . رها شوم و خودم را خلاص کنم . از خداوند بزرگ برایشان صبر آرزومندم . صبر تا بتوانند آن دردها و غم های طاقت فرسا را تحمل کنند.
قسمت هفدهم
قسمت نوزدهم